سلام... سلام....
تو این 3-4 ماهی که تیکه تیکه شدیم و مث گوشت قربونی هرکدوممون افتادیم تو یه مدرسه، تنهای چیزی که خیلی جالب بود،تفاوت بین بچه ها بود.
حمل بر خود ستایی نباشه، ولی حالا چه مسخره و بی نمک، چه باحال، ما تک بودیم و هستیم!!
نه تنها ما بلکه کلا بچه های سوم پارسال اطهر!!! مثلا کجای دنیا شما میتونید آدمی مث پریوشو پیدا کنید؟؟!!!
(یه شخصیتی تو مایه های چارلی چاپلین!)
یا مثلا خوابگاهیای پارسالو....!!!!
ماشاالله هر کدومشون یه شخصیت خاص داشتن..از الهه گرفته تا فاطمه کاووسی و خاطره! 
این موضوع امروز به ذهنم رسید که رفته بودیم سر کلاس های تست(آقای رهامی و اورنجین!) واسه تجدید خاطره!! چون واقعا دلم به حال آقای اورنجین سوخت!
حالا آقای رهامی از خداشه که دیگه دانش اموزای تهوع آوری مث ما نداشته باشه (پیرهادی too!) ولی آقای اورنجین قشنگ از قیافش معلوم بود که حوصلش بسی سر رفته!!
البته تعجبم نداره کلاسی که طهورا و پرنیان و بقیه دوستان توش باشن بهتر از اینم نمیشه!!!
از همه ی اینا بدتر خانم احمدی بود که بیچاره، بیکار نشسته بود تو دفتر و منتظر بود یکی بیا تو که موهاش معلوم باشه! فک کنم خودشم فهمیده بود که 3 تا کلاس پر از دانش آموز سر بزیر چه قد مزخرفه!!!
همین جا بود که فهمیدم چه قد ما شجاع بودیم!! (از همین بیکار بودن خانم احمدی!!) به قول هلیا ما اول سرمونو میکردیم تو کیفمونو با گوشیامون کار میکردیم، بعد گوشیه تو کیف بود خودمون بیرون، دیگه آخرش خیلی ریلکس سر کلاس گوشیه دسمون بود!!!
ولی سومیای امسال اطهر اصا گوشی نمیارن مدرسه چه برسه به این کارا....!!!
حالا چرا نمیارن؟؟؟!!! خلاف قوانین مدرسه است!!! یا پـــــــــــدر!! معلوم نیست با این مطابقت داشتن با قوانین مدرسه به کجا رسیدن!!!؟؟؟
درست نمیدونم ولی فک نکنم بالایی بدتر از بلایی که پارسال بعد از اردو معاون و مدیر محترم سر ما آوردن، سر کس دیگه آورده باشن!
نه حالا تو اطهر کلا هیچ جا! آخه همه بچه های شر پخشن تو زینبیه و فضیلت و تربیت و فطرت و اینا که اینا ماشالله مدیراشونم باحالن!!!
این فرزانگانم که مدیرش فقط به رنگ سبز حساسیت داره تازه اونم خودشو میکشه، نه بچه ها رو!!!!
البته هست بچه هایی که (ادعاااااا!) خیلی شیطونن! مثلا یه بنده خدایی سر کلاس ما میگفت: << بیچاره امسال معلم ریاضیه خودشو از دست من میکشه، آخه هم امسال،هم پارسال پدرشو (از شیطونی) در آوردم!>>
ولی باید این دختررو ببینید!!
به قول پریوش سر کلاس از حالت در به سینه بودن، در نمیاد!!!
از این نمونه ها زیاده ولی این شیطونی که میگن کجائه، خدا میدونه!!! از طرفی معلوم نیست اگه اینا شیطونن پس حسینخانی (تو پ.ن توضیح داده میشه!!) چیه؟؟؟!!!
یا اصن چرا راه دور بریم همین هلیا و مرمر خودمون چین که روز اول از دفتر خواسته بودنشون!!!!
از نظر پر و قیافه ام که اطهریا رو همه میشناختن!!!
الانم تو هر دبیرستانی برید، اطهریا برق میزنن!! شاید دلیلش این بود که از همون سال اول 15 نفر تو کلاس فقط خوابگاهی نبود(هر سال به شکل تصاعدی از تعداد افزایش پیدا میکرد!!) و رقابت تیپی میپیم بین 15 نفر که به جایی نمیرسه!!!
البته نمیخوام بگم اطهریا جوات بودنا!! نه اتفاقن همه باکلاس بودن...ولی شکیل گری در نمیاوردن!! مثلا تا حالا من ندیم که موهای قرمزشونو اطو کنن
یا با سبیل رژ بزنن
و هیچ وقتم لپاشونو از اینی که هست سرخ تر نمیکردن!!!
فقط یه چیز بدی تو این اطهر بود، اونم آمفی تئاترش بود که هم بچه ها رو بد عادت کرده بود هم اعصاب مصاب واسه ملت نذاشته بود!! واللا صبح،ظهر،شب هر چی جلسه و جشنواره و مسابقه و کوفت و زهرمار بود تو اطهر برگزار میشد که از هر 100 تا یکیشون مفید بود!!!!!
تفاوت داشتن و ساز مخالف زدنو به خاطر شبیه بقیه نبودن یه خورده مسخره کردنو اینا فک کنم یواش یواش مدرسه هارو به گند بکشه!!
خصوصا مدرسه شاهد که فک نکنم دانش آموزی مث حسینخانی رو نه تا حال داشته نه از این به بعد خواهد داشت!!!
و البته مدرسه فضیلت!!!
پ.ن1: حسینخانی از همون اول مهر کمر همت بسته که شاهدو تخریب کنه!!!! سر زنگ نماز رفته تمام بند کفشارو به هم گره داده، ملت نمازخون در اومدن، بدبختا هر کدوم یک ساعت سرگرم بودن!!!
پ.ن2: بچه های مدرسه فضیلت لطف کردن قلکایی که بهشون میدادن واسه جشن عاطفه ها و اینا رو پرت کردن به پنکه سقفی و پنکه ام زرت...قلکا رو میکوبونده به تخته! (سر زنگ فیزیک!!!)
پ.ن3: من و غزل و پریوشم یه کا-گاش درست کردیم، هر وقت میشینیم کنار همدیگه بدن معلم ریاضیمون شروع به لرزه میکنه!!!!!
چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...
و چه اندازه عجيب است،روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز...
روز ميلاد...
روز تو!
روزي كه تو آغاز شدي!

صدف جان ،



تولدت مبارك!!


سلام...سلام...
خیلی وقت پیشا که ما وبلاگمونو افتتاح کردیم، فردی به نام آرسام روزی ۳ تا نظر پربار ارائه میداد و همه هم درگیر نظرای این شخصیت جنجالی میشدن!!!
بعد از یه مدتی، موضوع جدی تر شد و sms و زنگ و اینا هم به نظرای ایشون اضافه شد، البته فراموش نشه که یه روزی به ما گفت که میخواد بیاد تو وودوو و صدفم بدون معطلی یه آپ کرد و گل گیرش بسته شد!!!
یادش به خیر چه سوء تفاهما که برای ملت پیش نیومد، هر کی رد میشد از کنار ما فک میکرد با اون بودیم!!!!
خانم احمدی چه خودشو وارد ماجرا کرده بود!!! {مراجعه شود به آرشیو!!!}
خب کجا بودیم؟؟!! آها! زنگ و اینا، خلاصه بعد از کلی استخاره و طالع و فال ، آرسام پیشنهادای شکیل خودشون نسبت به وبلاگ به من ارائه داد...
کمک کنم به وب....من نفر اول المپیاد فیزیکم
... حالا نمیدونم اصا این اطلاعات چه ربطی به وب داشت، ولی خب به هر حال ایده بود دیگه!!!!
یه مدتی گذشت و یه سری اتفاقات عجیب افتاد و قرار شد که اون ما رو فراموش کنه و ما هم اونو!!
یه هفته ای گذشت و وودووها راحت زندگی میکردن تا اینکه متوجه نظرای شاکولی شدیم که به اسم ... ثبت میشد و متناش اصلا شبیه متن نظرای آرسام نبود!!! همین شد که زندگی سخت وودووها دوباره آغاز شد!!!!
نمیدونم تا حالا آدمی رو دیدی که یه جا ۳۴ هزار تومن!!! شارژ تو گوشیش داشته باشه، یا نه؟! (یا نه) ولی آرسام نمونه ی بارز همچین شخصیتیه!!!
بعد از تولد دنیا (خواهرش)، یه کم آرسام درگیر مسائل مربوط به my baby شد
و کمتر سراغ مارو میگرفت ولی هنوز ایده ها شو نسبت به وبلاگ فراموش نکرده بود!!!
من هیچ وقت چتایی که با سامین(داداشش) کردمو هشدار ها و اندرزهایی که آرسام برای رو به رو نشدن و من و سامین هر روز بهم یادآوری میکردو یادم نمیره! بیچاره مگه میتونس جلوی این سامینو بگیره؟؟؟!!!
توی این مدت متوجه شدیم که فقط خانواده ی ماان که اسمای بچه هاشون یکی از یکی عطیقه تره!! چه میدونم اسم بچه هاشونو:مجتبی، اصغر،ناصر،عباس و غضنفر میذارن!
و هستن خانواده هایی که به روزن! اسم بچه هاشونو سونیا، خزر و ۱۰۰۰ تا اسم دیگه میذارن که من حتی نمیتونم تلفظشون کنم!!!
معمای آرسام که چه جوری وبلاگ ما رو پیدا کرده، هنوز اینجای من مونده!! خودمونو به آب و آتیش زدیم ولی همیشه جوابمون برمی گشت به خزر(یکی از اقوام آرسام!!)، که اونم موجودیتشو هیچکس به غیر از خدا نمیتونس ثابت کنه!!!
بعد از چند روز، آرسام شروع کرد به گفتن یه سری سر و راز به من!!! (خودتونو نکشید، رازاشم همه به همون ایده هاش ربط داشت!!!) منم که اصا با یه کامیونم نمیتونن از دهنم "چیز" بیرون بکشن بیرونُ اصلا به چیزی به بچه ها نگفتم!! 
رازگویی آرسام برخورد کرد و سفر تاریخیشون به شهر اراک!! این وسط بیچاره هلیا چه زجر ها که واسه آدرس دادنو پیدا کردن یه پسر با لباس آبی
و پاساژ و آیس پک و اینا نکشید!! بچم کم لاغر بود، ۱۰۰ کیلو هم آرسام ازش دزدید!!!
آرسام توانایی ویژه ای در ارسال!! smsهای طنز و جوک داشت!!
چه میدونم امروز روز جهانی کبریته...سارمان کنترل نامحسوس شب ادراری....و ۱۰۰ تا اس دیگه که اگه الان بگم روده به دلتون نمیمونه!!!
یه روز صبح جمعه من از خواب بیدار شدم، دیدم آرسام خنده دار ترین sms عمرشو فرستاده!!! همونجا بود که متوجه شدم توانایی آرسام در بانمک شدن یه چیزی فراتر از ویژه است!!!
(آرسام یک هفته قبل از فوت رایانه خریده بود!!)
متن این اس به شرح زیر بود:
=>> به اطلاع کلیه ی دوستان میرساند که آرسام آرین به رحمت ایزدی پیوست،لطفا تماس نگیرید. حسین آرین!
خنده دار ترین قسمت این اس این جمله بود: لطفا تماس نگیرید!
نیست که ما قبلش صبح،ظهر، شب در حال زنگیدن به آرسام بودیم!! حالا گفتن که مزاحم نشیم!!
از اون روز تا حدود یک ماه،ماها لباس مشکی از تنمون در نیومد!!
البته آرسام ما رو قبل از مرگ، آماده کرده بودُ ولی خب...!!!
به هر حال این آسیب روحی بعد از مرگ آرسام بود که مانع پیشرفت های والای من شد!!!
ولی نه...وودووها لایق زندگی راحت نیستن!!! یک ماه سیاه پوشی تموم نشده بود که با کمال تعجب مرحوم آن شدن!!
اینجا بود که شصت وودووها خبردار شد
که آرسام رایانه ی خودشو برده زیر خاک!!
خوش به حالشُ شانس داره... اگه رایانه ی مابود، الان له شده بود، سوسکا از انواع سوراخ ها واردش شده بودن!!!و ۱۰۰ تا مشکل دیگه!! در حالی رایانه ی آرسام اینا هیچ مشکلی پیدا نکرد...تازه عکسم مینداخت!!
این وسط سامین چه معروفیتی واسه خودش کسب کرده!! راستی به نظرتون سامین پسوورد آی دی آرسامو از کجا داره؟؟!!!
حالا بسه دیگه میگن خوب نیست پشت سر مرده زیاد بحرفی!!!
البته اگه مرده ی ما بخواد مرده بمونه!!!
پ.ن:پیدا کنید علت مرگ آرسام را....؟؟!!!
ببخشید که اسم من داره تو این وب فسیل میشه ها!!
اسمsky girl که دیگه هیچی بیچاره توسط باکتری های بی هوازی موجود در وبلاگ داره تجزیه میشه.
در عوض باید یه سری سموم به کار ببریم که اسم ساحل و مرمر رو نابود کنن!
صدف و غزلم هر از چند گاهی یه خودی نشون میدن،
گلی ام که اومدنش با نیومدنش فرقی نداشت...داشت؟!!!
فک کنم ایده ی ساحل بود، چرت و پرت آپ کنیم!!
ساحل مگه تا حالا چه کار میکردیم؟!!
ولی بازم خوبه، چون خودتون دیدید که حمل بر خودستایی نباشه، استعداد صدف و ساحل تو نوشتن و گذاشتنsmile چه جوری شکوفا شد!!!
در ضمن روی بعضیام حسابی کم میشه!!
اسمش چی بود؟!!
قشم؟؟ کیش؟؟ تنب کوچیک و بزرگ؟؟ شبه جزیره ی عربستان؟؟
نمیدونم ولی هر چی بود حسابی ضایع میشه!!
تا اون باشه..بگه ما همدیگرو تو این وب فراموش میکنیم!!
حالا می رسیم به کامنتا که قبلا خداییش خیلی بهتر بود.
لااقل ۴ تا آدم باحال و با شخصیت می اومدن و نظر میدادن (البته بعضیا از تو قبر از خوشحالی بال در نیارن، منظورم تو نبودی!!
) الان که دیگه آدم حالش بد میشه کامنتا رو نیگا میکنه!!
)البته توهین نشه،همه اینجوری نیستنا!!)از بانمکی دیگه از حد خارجن!!
یکی میاد آرزوهای دست نیافتشو مینویسه و با ذکر همه ی توضیحات جانبی، راه های رسیدن به اونا رو بررسی میکنه!!
یکیم عقده داره با ماها چت کنه!!!
اگه میشد یه قیچی انداخت تو این کامنتا، عالی میشد!!! ولی سمج تر از این حرفان!!
این وسط تنها کسی که از کامنت دهندگان قبلی باقی مونده، آقای اورنجین هست
که نظرات پربار و اندرزهای گرانبهای ایشونو همه باید آویزه ی گوششون کنن!
جملات دعاییشون که دیگه هیچیی!!
راستش همه ی موفقیتی که ما تو زندگی داریم،مدیون "موفق باشید" های ایشونه!!
ولی بیچاره صدف همیشه آپاش از این جور کامنتا محرومه!!!!
آها راسسسی،غزل جان این نظرارو پاک نکن، مرگ من!!
ساحل توام تاییدی میکنی لااقل پاک نکن،جون من!!!
یعنی چی اصا؟!
پ.ن۱:نسل وودووها به دست پزشکان زحمت کش جامعه در حال بازگشت است....!!
تیام عزیزم پرنورترین ستاره های آسمان، خوشبوترین گل های دنیا را به پای وجود نازنینت می ریزم و در روز تولدت که شیرین ترین خاطره ی زندگیمان است برایت زیباترین شادی ها را آرزو می کنم.
خواهر چوچولوی اتیتم تدننت منانک
پ.ن: شرمنده یه روز به تاخیر افتاد ولی در کل آپیدم.تیتام ۲ ساله شد!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام...!
قبل از اینکه شروع کنم یه توضیحی راجع به اون چرت و پرت نویسی بدم!!
راستش ماها (من و صدف) فک کردیم که اگر تو هیچ چیزی استعداد نداشته باشیم تو زرت و پرت نویسی استادیم
و دیگه اینکه چون چرت گفتنو دوس داریم جذاب نوشتنش میشیم!
یعنی با یه تیر دو نشون میزنیم! هم زیاد آپ میکنیم و باعث میشه که 1000 تا منظر تو یه پست انباشته نشه و هم اینکه بی کار نمیمونیم!!!
به دلیل کمبود امکانات آپ کردنای وبلاگ ما یه کم قشنگ و جالبه! یعنی یه جورایی میشه گفت که با همه ی وبلاگا فرق می کنه!
با این مقدمه می خواستم بگم که این اپ صرفا یه سری خبر و یه سری مطلب خاص، در مورد امکانات مورد اختیار وودووهاست!!!
خب، اولین وسیله که بیشترین استفادرو بین وودووها داره، دوربینه!!!
یادمه آخرین باری که دوربین مرمرو گرفته بودم دسم، روزی بود که برای دیدار دوباره رفته بودیم اطهر و سر کلاس هاشمی!
که بعدش هاشمی رفت واسه بچه محلاشون تعریف کرد و ما کلی مجبور شدیم بگیم: آقا به پیر به پیغمبر، دوربین مال مریم بود و ما اصا پول پای این جور وسایل گرون نمیدیم!!
بعد از این قضیه و شروع بحث مقایسه ی بین گروهی!!! ما متوجه شدیم که خیلی چیزا هستن که بقیه دارن و ما نداریم!!!

مثلا: 7 نفر آدم دور هم جمع شدیم، فقط یکیمون دوربین داره
(که اونم همیشه یا جا نداره یا شارژ!) البته شایعاتی مبنی بر اینکه هلیا اینا و گلی اینا هم دوربین دارن، گاهی می پیچید ولی بعدش معلوم میشد فامیلاشون دوربین دارن، نه خودشون!!!
حدود نمیدونم چند وقت پیش، سمانه خواهر صدف یه n78 ناقابل خرید..گوچه پرت نکن میگم!( سرقت ادبی از آپ های صدف!!)
که البته داغ n85 رو دلش موند!
حالا غرض از منظور همان مقصود است...سمانه ی ما دید سمانه ی اونا n78 خریده گفت ما هم بخریم! (فمیدید سمانه n78 خریده؟!!) 
قبل از این، ماها به گلبرگ افتخار میکردیم که 5610 داشت و غزلو میذاشتیم رو چشمون که 6300 داشت و مرمرو که...!!!
اما پیشرفت وودووها به همین یه مسئله ختم نشد و دیری نپایید!!! که سمانه یه سیم کارت همراه اولم خرید! خب پس نتیجه میگیریم که سمانه 100 پله پیشرفت کرد! 
من و غزلم یه پسرفت حسابی داشتیم...اونم اینکه به مشترکان بنده خدای ایرانول پیوستیم!
و صدفم که دیگه کلا کارش از پسرفتو اینا گذشته..یعنی کلا دور همچین وسایل جلفی رو خیط کشیده!!!
وسیله ی بعدی فلشه!
جالبه که از این وسیله تقریبا همه ی وودووها یه دونه دارن...ولی نیست که فلش من اصلا ویروس نداره، اصلا فایلاش پنهان نیست، اصلا خراب نیست...
همیشه مشکل جابه جا کردن فلش داریم! همینه که برای جابه جا کردن 2 تا عکس کوفتی از این کامپیوتر مرمراینا بین بچه های گروه، کمِ کم نیاز به 3 ماه تلاش بی وقفه است!!!

پارسال وقتایی که ما ولو میشدیم رو زمین، همه با انگشت اشاره ما رو به همدیگه نشون میدادن و دلیلشم فقط این بود که مثلا 10 نفری، 2 تا بستنی میگرفتیم!
البته 2 تا بستنی مال زمانی بود که علاوه بر مرمر،صدفم یه کم پول بده! وگرنه همون یه دونه کفایت میکرد! یا مثلا هفته ای یه دونه تخمه ی مزمز با پول "حسینی" میخریدیم و سهمیه بندی میکردیم! 
بیچاره حسینی و احمدی آخرای سال مجبور شدن واسه جور کردن پول تخمه و بادوم زمینیه ما وام با تسهیلات ویژه بگیرن!![]()
این اصل همه خوری، جوری واسه ما عادت شده بود و هنوزم سرمون مونده که تو گل یخ آبرمونو برد
...تو اردو کلی عذا اضافی اومد و هزار تا چیز دیگه که نشون میده حسابی در نوع خودمون صاحب سبکیم!!!
پ.ن1: کلا هدفم این بود که حمل بر خودستایی نباشه، بگم گروه جالبی هستیم! قرتی بازی و اینا تو کارمون نیست! (باورتون نمیشه؟! واسمون یه بار هایدا بخرید و بشینید تماشا!!
) خاکی ایم دیگه!!
پ.ن2: ببخشید اگر اون جمله ی سرقت ادبی از آپ های صدف خیلی قدیمی بود! آخه اینجام مونده بود...نمیتونستم نگم!!!
چرت و پرت نویسی از نوع وودوویی:::

خبر...خبر...! جاتون خالی تصمیم گرفتیم تپل! قراره تا هر وخ دلمون خواست، اینجا چرت و پرت بنویسیم، بینش اگه دیدیم حال وال داریم و اینا و اگه شد یه پست درست و حسابی هم میزنیم!!!!
وای،وای،وای... اک کهی از دست این آنفولانزا، خوک، مرغ! دیه از هر چی حیوونه بدم میاد!!
این ها جمله هاییست که این روزها در شهر اراک خیلی خیلی زیاد می شنوید. حتما شماها اخبار گوش میدین و حتما خبرهای مربوط به خوکو هم شنیدین!! و حتما شنیدین که اعلام کردن بیشر مبتلایان به این بیماری در شهرهای اراک، قم (پایختو میگما!) و زاهدان بوده.
به جان خودم، این وب، به جان این MK، اگه ساحل در شهر اراک نبود این آمار ایجاد نمیشد!
دلیلش رو میخواید؟!! من رو که میشناسید تا طرفم گوجه پرت نکنید خبر جالبی رو که میخوام بگمو عمرا نمیگم! و به جان شما و خودم و این وب و به جان پشت کوهیه و به جان با من تماس بگیرید،
این چن ماهه گویا هرچی گوجه که در تمام عمرم روی صندلی معلم ها گذاشتم، به طرفم پرتاب شده! (از قدیم گفتن نفرین معلم میگیره!!!)
خب کجا بودیم آهان شما میخواستین گوجه پرت کنید!!! چی؟!! گفتن گوجه واسه آنفولانزا خوبه گرون شده؟؟! چی!؟ گوجه ندارین؟! نخیر دیگه نشد تا گوجه نباشه من نمیگم!!!! چرا؟!... چی؟! نگم به درک؟!!! بابا این چیزا چیه میگین! شاید برای تو مهم نباشه اما برای خیلیها مهمه!!! (ساحل:هوی.......!)
خب بذارید فک کنم ببینم بگم یا نه؟! (یا نه!) 
خب راستش زیاد مهم نیس. چیز کاملا مشخصیه! ساحل کلا در زندگی بدشناس است!!!
برای مثال هر وقت من با ساحل میرم نماز جماعت حاج آقا نمیاد و ما مجبور میشیم فردی بخونیم! هر وقت تو یه ماشینی میشینیم که ساحلم توش هست زرت زرت به چراغ قرمز بر میخوریم
و هزار تا چیز دیگه! پس مسلما در شهری که ساحل 14 سال در آن زندگی کرده باشد، بیشترین مبتلایان به انفولانزا دیده میشود!!
خلاصه وضع مدرسه افتضاحه! مخصوصا کلاسه ما که هر روز 16-17 نفر غایب اند! ما هم که شانسمون خوب آنفولانزا نمیگیریم!!!
هی بیکار میریم مدرسه.. هی بیکار برمیگردیم خونه...هی میخوابیم...هی درس نمیخونیم...هی نمره بد میگریم...هی لوله گاز!!!!!!
ساحل هم که 4 بار نیومد مدرسه،گلبرگ یه هفته نرفت، هلیا همچنان تو خوده! یعنی مریض شده ولی معلموم نیست! غزل هم چون روحیه ی شادی داره مریض نمیشه! مریم هم که فک کنم یه ماهی هس مدرسه نرفته!!! سمانه هم که قوی! منم که اصلا آنفولانزا بگیرم معلوم نمیشه چون من نه که به همه چی حساسیت دارم! وقتی سر درد و گلو دردو عطسه و سرفه می کنم معلوم نیست مال حساسیته یا آنفولانزا!؟!( یا آنفولانزا!)
خلاصه الان کلی بیکاریم! و به جان شماها اگر این Mk و این افراد نبودن تا با کامنتهای بانمکشان
ما را سرگرم کنن ماها کلا روحیمونو از دست میدادیم!
و باید مثلا خواهر سمانه یه آپ میکرد در این وب که متن آن به ظرح زیر بود::::
به اطلاع کلیه دوستان میرینانم که وودوو ها ده رحمت ایزدی پیوستند، لطفا تماس نگیری. با تشکر.... samin aryan!
پ.ن:منتظر چرت و پرتهای بعدی باشید.......
خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند
من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
سلام!!
اینم اون آپه مخصوص که ساحل حرفشومی زد!!راستشو بخواید از آغاز سال تحصیلی تا حالا همش منتظرم بگن:تو اینجا مهمونی!اومدی اینجا تا قدر مدرسه خودتو بدونی ولی دیر یا زود بر می گردی!!خودمو متعلق به این مدرسه،به بچه هاش،به معلماش و مسئولاش نمی دونم!همشون برام غریبه ان.تو طول روز منتظرم زنگ بخوره تا یه خبری از مدرسمون بیاد و بگه:برگرد،آزادی!برگرد به جایی که همه با هم مثه خواهر بودیم،جایی که مامانامون معلما بودن.زنگ که می خورد همه تو هم می لولیدند.کلاس ها با هم ادغام میشد،ولی حالا ما با هم ردیفامون هم نمی تونیم کنار بیایم چه برسه به کلاس های دیگه!
اگر بخوام از دلخوریم بگم دوباره سردردم شروع میشه.این آپ فقط حاصل فکر و خیالای این مدته تا با یادآوریش هم شاید یه ذره شاد شیم و هم شاید بچه ها یادشون بیفته که:آره!!!!
یادش به خیر انگار همین دیروز بود که سر کلاس آقای پیرهادی،عارفه با صدای بلند گفت:ولی به نظر من کلاس درس باید توام با شادی باشه!!!!
یادتونه ساحل با آقای رحامی افتاده بود رو دنده ی لج؟!؟!؟!اون بیچاره هم هر وقت منو می دید می گفت:از داداشت بپرس تورج اورنگ میشناسه؟؟!!!گل هایی که به ساحل داده میشد!!
خوب یادمه سال دوم سر موضوع انشا حضرت فاطمه بساط جوک راه افتاده بود.زهرا روشن رفته بود پا تخته که انشا بخونه ، می گفت:قربونه کبوترای حرمت!!
نمی دونم کی بود تو انشاش در مورد حضرت علی و حضرت فاطمه گفته بود:عقد پسر عمو و دختر عمو رو تو آسمونا بستن،یا پدررررر!!!
جشنواره ی غذا تو آخرین دوشنبه ی سال تحصیلی ۸۶-۸۷خانم احمدی داشت توضیحات کاملو در مورد اردوی کرمانشاه می داد که گفت:بچه ها از این موبایل ها و mp3فایو ها نیارین(five)!پهن شدیم وسطه حیاط!!!
ساحل و صدف و غزل یادتونه با فرزانه رفتیم یه چیزی بخوریم پسره از میز بغلی به صدف گفت:اسمت الهه ست!!؟؟هنوز هم نمی دونم هدفش چی بود!!!تیکه کلامای آقای رحامی:آن رشته که نامش ریاضی ست،جمله کلک است و حقه بازی یا غرض از مقصود ،منظور است!!
باز کردن بند کیف بچه ها و بستنشون به صندلی!!باز کردن بند کیف خانم هاشمی وسطه راهرو!!من و مبینا که بند کفش های فاطمه رو گره می زدیم به هم!!!چسبوندن کاغذ به پشته بچه ها !!!عوض کردن جای پالتو ها و کاپشن های طبقه ی دوم و سوم!!!نشستن گروهی وسطه راهرو و حیاط!!!نشستن جلوی تلویزیون روی زمین که آخرش خانم احمدی از برق کشیدش!!
بیچاره خانم سیوشی که سر زنگاش ساحلو می کشیدم بیرون!!
سر زنگ ریاضی خانم فرخی رفتم سر کلاسش(کلاس C)،پاک کن های صدفو ساحل که می بارید به سر من بدبخت،نشستن محدثه.ح روی سوزن پرگار در همون روز!!!!
خریدن کادو برا تولد مامان ساحل!!!گلواژه و کمند!!!!
قفل کردن در به روی خانم باباخانلو!!!انداختن کل تغذیه های ساحل به سطل آشغال توسط باباخانلو و مقابله ی ساحل در برابرش!!!
چرت و پرت هایی که ساحل در مورد کیت و پرستاران می گفت!!!!خانم احمدی:نماینده ها بیاین تغذیه ها رو ببرن!!!!حرف زدن ساحل با ارتودنسی:عشق سیستم بازی و موی فشن....!!!!ا
راجیف به هم میبافه!!!!عطسه های ساحل سر امتحان حرفه،مرده بودم از خنده!!!!بوسه های خانم خراجی که بر سر ساحل می بارید!!!موبایل بازیه خانم اوسطی که هر وقت game overمیشد می گفت:می خوام بپرسم!!!!
خانم سیوشی و مثال های کوکو سبزی،خاله و آش رشته و مولکول H2Oاش!!!!خانم زینالپور و سوتی هاش:گوززرد(گوشزد!!!)،پسرشم دو تا موبایل داشت!!!خانم عالیخانی که تمام لیوان یه بار مصرفا رو کرده بود،یخ!!!!
هدف گیری های ساحل!!!آقای رحامی:خ خ خ که انقدر حرف می زنید!!کلاسای ادبیات خانم زنگنه و جمله ی عجیب آخر سالش که گفت:بالاخره این رابطه ی عمیق بر قرار شد!!!
سر کلاس آقای پیر هادی ساحل و صدف رفتن بیرون از خانم احمدی پرسیدن:فوتبال چند چنده؟!؟!خانم احمدی:پاشین برین سر کلاس ببینم!؟!؟وودوو:خانم احمدی آقای پیر هادی گفتن!!!خانم احمدی:ووواااااااااااا!!!!!
جشنواره ی چهارر شنبه سوری و پشتک زدن های ساحل و ریخته شدن سطل آب از پشت بوم رو سر صدف در حال آموزش الک دولک!!!!
آواز از ایرانیا ایرانیا...توسط بچه ها!!!!شستن ساحل!!!شعرای قمی و احمدی!!!آقای زکریا!!!میمیک صورت!!!خانم شایان!!!!
ریختن آب از دستشویی بغلی بر سر دوستان در حال رفع حاجت از جمله sky girl
!!!آموزش های من به عارفه برای استفاده از...!!!یا راه رفتن فرزانه با ...بعد از..استاد...!!!!روده بر شدن من و صدف تو راه زندان عبرت!!!صدف یادته لیوان رو از بالا برداشتم،آبروم رفت!!اونجا هم (زندان عبرت!!)بچه ها آدمای زنده رو با غیر زنده و غیر زنده رو با زنده اشتباه می گرفتن!!!
نمایش های جومونگ!و صدای بلند ساحل که خطاب به سپیده تو سالن آمفی تئاتر پیچیده شد که گفت:آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟!؟!؟!
شلواره پسره تو خ امام که تو را برگشت کانون دیدیم!!نشستن ساحل پشت پنجره برا اول صبح!!!دویدن با همه ی کلاس ها به جای ورزش!!فوتبال هایی که کلاس Bبازی می کرد و فرزانه که Out Ladyشناخته شد!!!جهش بسیار بلند هلیا از سر من و Sky Girlدر جشنواره ی دهه ی فجر برای رفتن به سن!!
زنگ خورده:
ساحل سوار سرویس در حال حرکت ولی در رو نبست].من هم کنار سرویس راه می رم!من:حرف دومشو بگو!ساحل:خودت بگو!من:اصلا با هم میگیم!با هم:ی!!!
چی بود اسمه اون دختره که می گفتن شبیه ساحله؟!؟!حالا بیا و معذرت خواهی کن!!سر خوشی های غزل که کادوی تولد ساحلو یه روز زودتر آورده بود!!!
از حفظ قرآن خوندن ساحل تو برنامه ی صبحگاهی که بر حسب تصادف یادش رفت و زد زیر خنده!چقدر سعی کردیم جدی باشیم!!!پولایی که از حسینی می گرفتیم!!
به دلیله جالب بودن کلاس های خانم زینالپور بازم یاد آوریش می کنم!کلاس های خانم داود آبادی بیچاره که م همیشه می پیچوندم!گل یخ!!تیتانیوم سعید!!!صلوات ها و دعا های معروف Sky Girlسر جلسه های امتحان!!!پخش تبلیغات مدرسه ی رازی به بچه های فاطمیه،اونا می گفتن:شما چی خوندید که نمونه قبول شدید؟؟تبلیغاتو می دادیم دستشون می گفتیم:همینارو بخونید!!با یه امیدواریه خاصی تبلیغات رازی رو ورق می زدن که نگو!!!تبلیغاتو می ذاشتیم زیر برف پاک کن های ماشینا که یه وقت هوسش به ماشین نرسه!!!امتحان نمونه که مراقبمون فقط کوفت می کرد !کتک کاری های ساحل و هلیا!!(البته شوخی بوده هاااااااا!!!!!!!)
جملات ادبی آقای پیرهادی!!!اهمیت تخمه ی مزمز در گروه!!
بچه های Cمیان سراغم.میریم پشت شمشادا و اونجا بود که من فهمیدم که کلاس پCمعدن انرژیه!!!همه موهاشونو ریختن رو صورتشون و شعر محلی می خونن!یا پدر!!!اینا دیگه کین!؟!؟!
حدیث صفری و اتفاقی که با وسایل ورزشی در برابر آقای فارسیجانی افتاد!!!اوه اوه!!چی بود!!!
مشاوره ی شغلی که من هر چی از خانومه می پرسیدم بلد نبود!!!
یادش به خیر یه روز علوم نخونده بودم و از قضا خانم صنعتگر همون روز یکی یکی از کلاسا امتحان می گرفت!هیچی بلد نبودم ولی با توضیحه یه ربع-20 دقیقه ایه ساحل امتحانمو با نمره ی خوبی دادم!هنوزم اون روز رو مدیون ساحلم!!
سینما و فیلم اخراجیا!!چی کار کرد محدثه.ح !با اینکه کله خره ولی بعضی اوقات خیلی عکس العمل های خوبی از خودش نشون میده!!
همگی با یک صدا:به پلیسه بیرون مدرسه گفتیم:روزتون مبارک!!!
راه مجلس و شخصیتی به نام خودش که هرگز تو اتوبوس پیدا نشد که نشد!!!
حاضر جوابی های فوق العاده و تحسین برانگیز صدف!!!
کاب پویندگان من و هلیا که یکی بود و کتاب صادق که ماله همه بود!!!
گیر کردن مداوم شخصیت های دوم گلبرگ زیر چرخ ماشین و در!!!
نمی دونم یادتونه یه روز یه آخوندی از صبح تا ظهر توکلاسا می چرخید یانه؟!یا نه!!!
موقعای که سر کلاس ما بود کلا 4 نفر بودیم.منم می خواستم کیفمو بردارم که یه دفعه اومد تو!!چند ثانیه از ورودش به کلاس نگذشته بود که پانیذ با قیافه و رفتاری رعب آور و وحشتناک وارد کلاس شد.آخوند بیچاره چسبید به دیوار.
!!منو مبینا مرده بودیم از خنده!!!!
هلیا که خودبه خود با خودش درگیری داشت و بدون اینکه کسی بهش گیر بده ،خودشو لو می داد!(به خصوص تو اردو!!!)
آموزش رقص باله تو اردو!شعر میم مثه مادر!سوپی که توی مجلس گند زدین بهش!چیا که توش نریختین!سوپ بود دیگه!!؟؟
کی بود که پله برقی رو با تردمیل اشتباه گرفته بود!!؟!؟!اسمشونمی گم!!!
فکنمی کنم ساحل یادش باشه،سرکلاس دومCخانم گلباز تازه درس داده بود که سارا و ثمینه دویدن پای تخته که جواب مسئله رو بدن که ساحل گفت:باششه!آفرین ،بچهها به افتخارشون دست بزنید!سی نفر،همه با هم انقدر دست زدیم تا نشستن!!!
کاووسی میگه:I Love You،ریحانه میگه:Too،too!!!شستن کلاس دومCبا تمام بچه های کلاس که آب راه گرفت وسط کلاس!!!!
یه بار گروه علوم ما یادش رفته بود استخوان بذاره تو سرکه.برا همین با عجله ی بسیار یه زنگ تفریح قبل از علوم یه استخوان پیدا کردیم و انداختیم تو اسید کلرید ریک،قوی ترین اسید!!!!یه ماه بعد با اعتماد به نفس کامل یادمون افتاد استخوانی هم داشتیم.بعدکه استخوان تبدیل شده بود به شربت،خانم صنعتگر گفت:آخه این چه افتضاحیه که به بار آوردید؟؟؟آگه اینو خوردید بهتون نمره میدم!!؟؟!!
کلید آقای اورنجین که سر جلسه ی آزمایشگاه دست همه گشت!!
برنده ی مسابقه ی پفک خوری تو روز دانش آموز ،ساحل بود.اون روز چقدر دنباله اسمه با شروع Wگشتیم.حیف کهCپیدا نکردیم.مگرنه کنار هم میشد:Wکه استفاده اش خیلی بیشتر بود!!!
توپی که افتاد بیرون و پسری که گارد گرفته و شوت کرد!بیچاره دمپایی اش جلوتر از توپه افتاد!!!
دلم برا آقای فارسیجانی هم تنگ شده!!!
پاپا پینوکیو....(بقیشو یادم رفته!!)آخرای سال یاد بازی های مهدکودک افتاده بودیم(آِ تخم مرغ...باز میشیم،بسته میشیم...!!)
ساحل هم که دست از سر ماهی های سفره هفت سین بر نمی داشت!!!
کلاس های نجوم خانم زینالپور منو کشت بود!!اقتباس شده ی آهنگ کراوات توسط بچه های سوم که البته به جای واژه ی کراوات از هدبند استفاده میشد!!!
یادش به خیر وقتی من و هلیا و ساحل برا سرود می موندیم.ساحل همیشه غذا داشت و نمی خواست از آشپزخوه ی مدرسه غذا بگیره!ولی تا می نشستیم ساحل می گفت:من ته دیگ دوست دارم!قاشق هلیا ماله من!!
حالا ببینم غذای مرمر چه مزه ای میده!!آخرشم می ریخت کف کلاس!عادتمون بود!!!
آخرین چهارشنبه ی سال تحصیلی86-87 ساحل و مبینا گند زدن به کلاس.فک کنید 2تا آدم بیش از با جنبه افتاده بودن به جون هم!!!کیفاشونو خالی می کردن تو سطل آشغالی،ساحل جامدادی مبینا که از مداد و پاک کن تا تیغ اره مویی توش پیدا میشد رو ریخت وسطهکلاس!!اونم کفش ساحلو گرفت و پرت کرد پایین تخته که خانم امیری اومد تو کلاس.ساحل هم با اعتماد به نفس کامل رفت و کفششو برداشت!قیافه ی خانم امیری تو اون لحظه واقعا دیدنی بود!!!
به غیر از گلبرگ و ساحل و هلیا کی گریه ی نکیسا رو دیده؟!خودش یه فیلم کمدیه 30 دقیقه ایه!؟؟!!!
قدم زدن زیر بارون!!زیرپایی گرفتن برا بچه ها!!بستن پارچه ی سبز به میله ها که بچه ها می گفتن مراد میده!!!!!
دعوای خانم و آقای شکری!!!!
خواستن بیش از حد ساحل به دفتر و شکایت من به خانم احمدی که باعث شد از اون به بعد صدف رو ببرن!!!
هین های قردار!!شعرای غزل،Sky Girlو هلیا که اول صبح می خوندن:...تو...بخل...!!!
جشنواره ی روبوت ها و IDدادن ساحل و هلیا که مدیر محترم فهمید و بعدا فهمیدیم طرف از فامیلای خانم صنعتگر بوده!!آبرومون رفت!!(البته این موضوع سکرت موند!!!)
اون موقع ها توی هر مراسمی چه جا بود چه نبود جای ساحل روی پای هلیا بود و هروقت هلیا بیچاره می خواست بشینه رو پاش تا یه ساعت جیغ می کشید!!!
شربت خودن گلی با یخ تو خونه ی خانم صنعتگر!!
هماهنگی انشا های 10 سال آینده ی من و ساحل که هرگز خونده نشد!!!
سر کلاس ادبیات خاطره رفت پای تخته که یه چیزی بنویسه که...هلیا با صدای بلند گفت:خاطره برو اولللللللللللا(Baroo ulllllaaa)،خانم زنگنه (دبیر ادبیات)سنکوب کرد!!!
تو اردو هم که فرزانه پرید تو بغل کمک راننده ی اتوبوس!!حالا خانم زین العابدین هر چی فرزانه رو میکشید ،پایین نمی اومد!!!انگار کلی بهش خوش گذشته بود!!!!
اگر بخوام ادامه بدم خیلی طولانی میشه(نه که حالا نشده!!!)و تازه بعضی خاطرات رو نمیشه در منظر عمومی مطرح کرد!!!
من که این خاطرات رو دوست دارم و براش احترام قائلم پس برای این خاطرات هم که شده من این دوستی رو تموم ن...می...ک....نم....!!!!!
پ.ن:صفت نسبی ها هم که حتما یادتونه:توخود و با خود،شوت پاکیزه،از رو،مالکیت سوتی!!(البته شوت بودن گلی رو که نمیشه با Sky Girlمقایسه کرد!!!!)
پ.ن2:ببخشید اگه خیلی طولانی شد!فوران خاطرات بود!!!
سهل مقنع!!!!اندر حکایات و احوالات ثابت فنر!!!
بخوانید ولی نمی فهمید!!!
ثابت فنر معادل در قسمت های مختلف یک دستگاه به میزان تعادل دستگاه بستگی ندارد.یعنی نمی توان گفت اگر دیفرانسیل یک مدرسه بر اساس خودنویس های ایریدیوم پوینت رده بندی دیویی شده باشند حتما آن شخص از مراجع قانونی در تشخیص عمومی انواع واکنش های شیمیایی است.به عبارت دیگه برای اینکه یک پونز رنگی بتواند نقش خود را در جامعه به خوبی ایفا کند نیاز به محیط کشت مناسب دارد.اگر همین سوزن را درون حفره های از آب جوش فرو ببریم حتما طی یک تصادف جان سوز تعداد زیادی گوسفند برای عید غدیر آماده می شوند .معهذا موبایل ها را بر روی silent قرار داده و با فشار دادن دکمه eject جان خود را بر کف قرار داده و برای تعالی هر چه بهتر بازی های رایانه ای از مصرف گوشت و سبزیجات فاسد بپرهیزید!!!!!!
با این وجود برخی از دارندگان خودرو های کلاسیک به این مطلب اعتراف کرده اند که هر چه بیشتر به دنبال سگ های تازی پارس می کنند بیشتر خودنویس شان جوهر پس می دهد پس می توان نتیجه گرفت قتل هیتلر ارتباط تنگاتنگی با اسپری های ضد عرق نوجوان های امروزی دارد.اگر چه می توان هر دومقوله را در یک گنجه جا داد ولی با استفاده از ورد های گوناگون میتوان کمد های چند منظوره و گاه بی منظوره را به سرای بطلان فرستاد .اگر کمی به دور خود آشغال بیندازیم می بینیم در کسری از ساعت تمام آب های کره ی زمین تبخیر شده و دانه های تسبیح از یکدیگر گسیل می یابند.
به عبارت دیگر هر چه ثابت تعادل یک فنر بزرگتر باشد آن فنر راحت تر ذوب می شود!!!!!!
دوباره بخوانید!!!!

