voodoo girls
اي خداي من كه داناي همه ي راز هاي پنهاني... از بستر تابستاني مورچگان گرفته تا آشيانه زمستاني خزندگان... شكفتن شكوفه ها...پيوستن ابر ها.... ريزش دانه ها باران و آنچه صدف ها در سينه پنهان دارند... وامواج دريا در خود مي پرورند... مرادانايي بخش تا بشناسم آنچه را كه موجب ارامش در دنيا وخوشبختي در آخرت ميشود.... پ.ن:باز نمي شد اكانت خودم...مجبور شدم با اسمه مرمر به آپم... موفق باشيد...
از بچگي عاشقه مهر ماه بودم.....نه نه..ببخشيد..اشتباه شد..از بچگي عاشقه شروع مدارس بودم.. سال اول و دومو سوم ابتدايي مدرسه ي گلها..از اون مدارسي كه 4 تا بچه ي نازنازو رو دوره خودشون جمع كردن...تيتيش ماماني...هيچ وقت اين سه سال و يادم نميره..شروع 4 سال رو بدون مادر..اونم براي يه بچه ي 7-8 ساله تجربه ي كوچيكي نيست.. سخت بود...مدرسه ي گلها رو با يه سري خط خطي هاي طوسي ومشكي به ياد دارم... سال چهارمو پنجم مدرسه ي فروغ دانش... سال چهارم هم ادامه ي بدبختي هاي فقدان مادر..هه..ولي سال خوبي نبود..با خيليا آشنا شدم تو سال چهارم..با تينا كه دوست بودم..با دوتا آذين ها..با مريم(تانيا!)..با ناديا..رها ندا..پانيذ سارا..ريحانه،گلرخ،شادي..!!! سال پنجمو استرس مسخره ي امتحان تيزهوشان...هيچوقت تمومي نداشت..هنوزم باورم نميشه كلاس پنجم قبول نشدم..اون دوران اوج درس خونيم بود..هه!..ولي هيچ گوهي نشدم...اونجا بم ثابت شد اگر آيكيو ئه جلبك يك ئه..ماله من نيمه..! سال پنجم هم ندا،ريحانه،هديه،پانيذها(3تاشون!)،آذين ها،رها،گلرخ،ناديا،سمانه(همون اسكاي گرلۀالبته اونموقع فقط با ايشون آشنا بودم!)روژان،سارا و...!سال پنجم هم با افسردگي كامل به پايان رسيد..(ولي مامان بود!!!)سال پنجم كتاب براي من به طوره جدي شروع شد!(جدددددددددديا..وگرنه قبلش هم مثنوي و از اين كتاب تاريخيا ميخوندم...جدي يعني اعتياد!!) دوران راهنمايي...مدرسه ي نمونه! سال اول..كلاس اول B...سمانه(خودمون!)،هليا . پانيذ...يه گروه به نام ايزاك!سالي مزخرف..به معناي واقعي...آشنايي با مطهره،مائده(هه!)،پرنيان،غزاله،محدثه(دوتاشون!)،سارا،سيما،ثمينه،مهديس و...آروم گذشت(اونم با وضعيت درسي عالي!) سال دوم..كلاس دومC..شروعي سالي جنجالي...خيلي سال باحالي بود هر چند اتفاقات خاص(دقيقا خاص!)خيلي زيادداشت..اتفاقاتي كه بخش عظيمي از اعتقادات و خاطرات و به طور كلي "مريم"الآن رو شكل داد..سال بزرگي بود...آشنايي با ساحل،محدثه،زهرا،الهه،مريم ها(يه 7-8 تايي بودن!)،ريحانه(دوباره!)،پريا... مبينا،غزل،صدف،فرزانه،گلبرگ،مطهره،فاطمه ها(زياد بودن!)به طور كلي آدمايي كه تو اين يه سال شناختم سه برابر آدمايي بود كه توكل دوران ابتدايي ميشناختم..بازم تاكيد ميكنم كه سال بزرگ و سختي بود..با كلي نتيجه گيري هاي بزرگ تموم شد...(درسم تو ترم دوم اين سال به شدت افت كرد!هرچند چيزايي ياد گرفتم كه 10 برابر ارزش داشت!) سال سوم رويايي بود..كلاس سوم بي...شروع دوستي خوب با فاطمه و مبينا...همه چيز عالي بود..همه چيز..تقريبا ديگه با كل مدرسه يه دور همكلاسي بودم...عالي بودد...از طرفي تااون سال فقط يه دنيا روميشناختم..اونم دنيايي كه ميشه با چشم ديدش!!!!ولي دي ماه اون سال با دنياي فوق العاده تري آشنا شدم..نت...دنياي وبلاگ وچت...سال سوم با تاسيس Voodoo Girlsادامه پيدا كرد و با جدا شدن گروه تموم شد! امتحان تيزهوشاني ديگر...قبول نشدني ديگر...زخمي عميق تر از سال پنجم... دبيرستان... سال اول دبيرستان مدرسه ي رضوان...كلاس ..۱۰۲ دنيايي مزخرف..آشنايي با آدمهاي به كل جديد!محيطي كاملا بيگانه وخشك...حالم از همه ي كادر و بچه ها به هم مي خورد...اه..بچه هايي كه بلد نيستن "بزرگ شدن"يعني چي و در چيا خلاصه ميشه!اخ..اخ..اخ... با پيدا كردن دوستاي خوب نتي و اميد براي قبولي در نمونه(جايگزيني!)سال اول تموم شد!(الحمدالله!) سال دوم دبيرستان..كلاس 201..(قبول نشدم نمونه!)بچه هاي بهتر...متحد تر..بزرگتنر...به جاي اينكه مثه سال اوبل از 30 نفر 40 نفر گاگول باشن و بد فكر كنن...از 30 نفر فقط شايد 10-15 نفر كاملا (نه اينكه بقيه لامه دهر باشن!)پرت بودن...كلاس اهل دلي بوديم...خوب بود...دوستي اي بهتر با الناز...آشنايي با فرانك،مليكا،پرنيا،مريم،پريسا،مهرنوش،پرديس ،مبينا،..از طرفي تو نت هم رابطه اي بزرگ ايجاد شد...رابطه اي كه مطمئن بودم نمي تونم بي خيالش شم...سال دوم با آشنايي يا پارسا ادامه پيدا كرد...سال دوم هم سال متفاوتي بود...تغييراتي بزرگ..خوب و بد...از لحاظ درسي سالي بود رو هوا...خوب و بد معلوم نبود...ولي خو (!)امتحانات ترم رو گند زدم...ميشه گفت سال متفاوت و عجيبي بود....دقيقا مثه سال دوم راهنمايي...عجيب بود! حالا هم كه سال دوم خيلي وقته تموم شده...سال سوم دبيرستان ...يادمه همه مي گفتن كه سال سوم بدبخت ميشيد...از الآن دارم حسش مي كنم...!!!هه!!!سال سوم همه چيزاي بيسيك ادامه دارن...همچنان دوستاي خوب..همچنان ساحل...صدف،هليا،مطهره،الناز،..همچنان مهدي و پارسا(بدون علي!) دوست دارم مهر ماه امسال...سال تحصيلي 90-91 سال بزرگي باشه ..ميخوام مريم تر بشم....مي خوام جاي حماقت رو تومغزم ببندم...دوست دارم همچنان راطه هاو ادامه بدم...مثه هميشه پاك و پر صفا...مي خوام سالي باشه با پيشرفت درسي(هه!با اون تجربه هايي كه براتون گفتم به نظرتون ممكنه؟!)اگه بشه ميخوام درس بخونم..مي خوام آدم باشم...ومهم تر از همه ميخوام راحت وخوب ادامه بدم...مطمئنم اين رو درسمم تاثير مثبت ميذاره...اگر از همه جا خيالم راحت باشه همه چي بهتر پيش ميره... Voodoo Girls،ما چند نفر،محل جمع آوري ذرت..همه ادامه دارد...هيچ تغييري در راهنيست...هيچ كدوم بسته نميشه....ولي از اين سه تا وودوو از همشون سوت و كور تره...انصافا هم فقط من و صدف آپ ميكنيم... Voodoo Girlsتجلي خيلي چيزاست..مسبب خيلي از رابطه هاست...پس هنوز واسه من مثه اولش مقدسه..ولي ديگه آپ كردن توش يه مسئوليت نيست..نمي دونم مي فهميد چي ميگم يا نه... وودوو هست تا هر وقت بچه ها دلشون خواست ..هر وقت نيازي بهنوشتن داشتن وبلاگ باشه...وودوو هست تا هر وقت دلمون خواست به گذشته پاتكي بزنيم...ديگه حتما لازم نيست نيست آرشيمون ماه به ماه بره جلو....وودوو همه چيو به چشم ديده...نظر زياد ..باز ديد كننده هاي خوب و بد مطلب هاي ناب خاطره هاي 2 سال وخورده اي...فكركنم اونقدر آب ديده شده كه ولش كنيم تا هر وقت دلش خواست آپ كنه...هر وقت هم كسي آپ كرد خوشحال ميشيم تو لينكامون خبر بده..اين حرفام اصلا به اين معنا نيست كه مي خوايم ببنديم و بريم..من خودم به شخصه به خاطر "ما چند نفر" و ذرت همچنان هستم...ولي ديگه مثه قديم منتظره جمع هاي دوستانه نباشيد... اگر درست شد كه شد اگرم نه لطفا سخت نگيريد...اگر هم آپ كرديم حتما به دوستاي پايمون خبر ميديم! فكر كنم امسال ميخوام درس بخونم...نمي دونم ارادش رودارم يا نه ولي اينطوري كه برنامه ريزي كردم اونقدر وقت نمي مونه كه هي فرت و فرت بيام وودوو...همچنان دوسش دارم ولي احساس ميكنم بهتره مسئوليت آپ كردن هر ماهه رو از دوش خودمو صدف بردارم!هر وقت دلم خواست..هر وقت نيازشو حس كردم! بازم ميگم...خواهش ميكنم درست بفهميد....به هيچوجه وودوو نابود نشده...اما از اونجايي كه وقت محدوده و بچه هاي ديگه هم كاري نمي كنن،من و صدف براي گردوندنش نياز به كمتر كردن مسئوليت ها داريم...اين نيازه بچه ها...بفهميد! من هنوزم تو چتر و ذرت هستم..مسئوليت دارم اونجا...همكاريمو در اونجاواقعا دوست دارم...همه چي عينه اوله...پس تنها كاري كه از شما بر مياد اينه كه دعا كنيد از سال سومي كه 25%درصده كنكوره راحت شيم زودتر..!!!(به غير از وودوو كتاب هم ممنوع شده...!!!!!!اي خدااااااااااااااااا!) براي دوستاي دانشجومون هم آرزوي موفقيت ميكنيم..هر چند با همشون ارتباط داريم!(چه مرضيه پس؟!).. خلاصه خوش باشيد دوستان... سال تحصيلي خوبي روداشته باشيد!:) پ.ن:واقعا ببخشيد كه دير شد...نت نبود!به خصوص از آقا آرش!!!!!!!!!!!!!!!! اینم یه شعر:(با تشکر ازشون!) پاييز آمد...لابه لاي درختان...لانه كرده كبوتر از تراوش باران مي گريزد... خورشيد از ره...با تمامه وجودش پشت ابر سياهي...عاشقانه به گريه مي نشيند... من با قلبي..به سپيدي رود...مي روم به گلستان همچو عطر اقاقي لابه لاي درختان مي نشينم.... .... بقيش هم با خودتون!
خو چيه؟؟؟؟؟؟ اينجا رو خاك گرفته؟؟؟؟ به پا خاكي نشي........ چن روز پيش با مرتضي! و مرمر! رفته بوديم بيرون..........( دوستان اگه مرتضي رو نميشناسيد عيب نداره....... مثبت نيگاه كن كه مرمر رو ميشناسي....) مرتضي به عادت هميشگيش چند ميني دير اومد....من و مرمر هم برا اينكه از وقت استفاده كنيم قبل از آمدنمرتضي رفتيم پارچه فروشي... تا پارچه بگيريم....... پ ن پ ميخواستيم حليم بگيريم واسه افطار....والا.... مرمر فرو رفته بود در خيل!!!!!! زياد پارچه ها و من فقط گهگاهي دست مرمر يه آن از جلو چشمم رد ميشد....خلاصه بعد از چند مين مرمر كه بين دو پارچه شك داشت از من نظر خوست...... يه پارچه آبي و يه پارچه رنگ قهوه اي مايل به قهوه اي بد!!!!!!!!( اي بابا.......راستش خودمم خجالت ميكشيدم دوباره از اين آپا كنم....اون از آپ جهاز اينم از اين آپ........ راستش ماها كه تجربي ميخونيم اين چيزا واسمون حل شده است!!!!!!!! و از به كار بردنشان ابايي!!!!!! نداريم........ اما به خاطر شرايط خاصي كه اين وب داره و بعضي از دوستان......دوستان كه نه...... ميان نظر ميدن نيشه هر حرفي زد برا همين از همون واژه ي قهوه اي بد استفاده ميكنم......... ديه گفتم يكم جو بدم....... باري........ منم كه رنگ آبي پررنگ رو واسه لباس دوس دارم بش گفتم آبي........ مرمر:( لحنشو خودتون ديه رعايت كنيد اگه هم نتونستين بم بزنگيد تا خودم براتون اين قشمت رو اجرا كنم حتي حاضرم حضوري اين كارو انجام بدم كه ميميك صورت هم داشته باشم........ اه.......چقد بيكار شدم........) آبيه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! امممممممممم........صدف.........آبيه هم قشنگه اما شكيبا قهوه اي رو گرفته بود لباسش خيلي قشنگ شده بود شده بود عينهو........... ( هان؟؟؟ چيه؟؟؟؟؟ چي مث چي شده بود؟؟؟؟ هين.......خيلي بي ادبي......) صدف شده بود عينهو گل...........! - باشه.......همون قهوه اي رو بگير....... عاشق ايجور نظر خواهي ها هستم فقط بايد نظر مثبت خودتو اعلام كني.........همين..... خلاصه هرجور بود اون قهوه اي بده رو گرفت..... جنس پارچه واكسي بود ....چروك بود...... جنسش تقريبن كاغذي بود......فك كن..... خداييش تو يه پارچه كاغذي......چروك.......... رنگ قهوه اي ببيني ياده چي ميفتي؟؟؟؟ وقتي اومديم بيرون مرتضي اومده بود ....رفتيم دنبال كارامونو اينا.....مرمر يهو يادش اومد پارچه رو به مرتضي نشون نداده...... - مرتضي ببين چه پارچه قشنگي واسه صدف گرفتم....... من: صدف؟؟؟؟؟ مگه اين ماله منه؟؟؟؟ چرا نگفتي ميخواي واسه من بگيري؟؟؟ - خو حالا مگه چي شده؟ من خودم اين مدلي آبيشو دارم..... سكانس بعد: صدف دهانش باز مانده و آچم شده....مرتضي پارچه رو در دست دارد و هي دارد اين ور و اون ورش ميكند.....گويا چيزي در حلقش گير كرده اما توانايي اين رو نداره كه حرفشو بزنه.......به هر حال بعد از هر جان كندني ميگويد: امممممم.......مرمر قشنگه ولي....... ميدوني!! بيشتر شبيه.........شبيه....... من كه ديدم بيچاره خيلي تو مضيقه اس: آررررررره!!!!!!....................................منم بات موافقم........... ( دوستان لحن فراموش نشه.....) مرتضي: ههههههههههههه.....صدف دستت درد نكنه مونده بودم چطوري بگم....آره باو منم ميخواستم بگم شبيه پوشك بچه اس! بعد از چن ساعت مرتضي رف خونشون......مرمر هم بش گف سريع مياد خونه و ميخواد با من بياد خونمون.... ايش..........مرمر همش خونمونه!!!! مرمر تو خونه يكم ناراخن بود از اينكه چرا پارچه رو به پوشك بچه تشبيه كرده بوديم منم كه ميخواستم بش نشون بدم كه همه همچين فكري درباره ي پارچش بيتره بگم پارچم! دارند....پارچه رو به آتي ( 14ام تبلدشه.......مبارك باشه........) نشون دادم. - آتي اين شبيه چيه؟ - شبيه......شبيه......... اين شالا هس كه چروك....... - نه آتي.......شبيه يه چيز خاص بگو......اون شاله هم ممكن شبيه يه چي باشه.....اسم جنس ( ببخشيد ديه دبير زبان فارسي خوب نداشتم) بگو.... - خو..... شبيه.....اون كاغذ كادو ها اس ك...... پريدم و حرفش.........نه.........دوباره كه شد مثه شاله.......يه چي بگو كه مشخص باشه اصن فك كن شيه كاغذ..كاغذه شبيه چيه؟؟؟ يه راهنمايي ميكنم تو دستشويي............!!!!!!!!! - آهان............. حوله!!!!!!!!!!!! پ.ن: از مامان پرسيدم.......گف شال!!!!!!!!!! نميدونم من و مرتضي بد بين شده بوديم يا مامانو آتي خيلي مثبت نيگاه ميكنن........... حالا شما با اين خصوصيت كه گفتم ميگفتين شبيه شاله؟؟؟ پ.ن: اينو وقتي نوشتم كه ناراحن بودم.....بد شد ببخشيدوووووووودلم نيومد مثه بقيه آپا كه اين چن روز خوندم غمگين باشه در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم. شاملو پ.ن:شاملو رو واقعا دوس دارم...ممنونم از ساحل ك منو بش آشنا كرد.... پ.ن:خواستم تو وب خودم آپ كنم ولي ديدم احتمال اينكه افراده بيشتري باش آشنا شن اينجا زيادتره! ممنون... حالا اينو بخونيد: چندي پيش يه عروس و دوماد خوش بخت!!!!!!!!!!! مستاجره داييم شدن..........طبقه همكف........ اين بنده خداها ميان با هزار آرزو جهاز عروس خانوم رو ميچيننو.......در خونه رو قفل ميكننو ميرن به امان خدا.......برا آماده كردن عروسيشون.........يه چند روز مونده به عروسي دلشون واسه خونشون ميتنگه ميان كه يه سري بزنن........... آقا دوماد قفل رو كه باز ميكنه............... . . . . . به به ............. حسابي آباد ميشه................ وا ميره........... عروس خانووم مياد تو............ صداي جيغ.............................. داييم به پسرش ميگه برو ببين چه خبر شده.......... اما اونم دايي رو خبر ميكنه........دايي ميره ببينه چي شده.......... به به ............. چه خبره اينجا............( چي ؟؟؟ فك ميكنيد دزد اومده؟؟؟؟ نه باو....) ميدونيد اتفاق خاصي نيفتاده بود فقط........فقط............ خونه رو تا روي مبلا آب گرفته بود اونم آب فاضلاب و يكمم گوشه كنار خونه قهوه اي شده بود!!!!!!!!!!!!!!! ايييييييييييييييييييييي .................... داييم ميگف سريع دور تا دور خونه رو ديدم.......... خونه كه فاضلابش مشكلي نداش......تا حالا هم كه نزده بوده بالا...........يه نيگاه به جهاز كردم..........اگه مشكل از خونه بوده.........يه 10 ميليوني هستيم در خدمت عروس و دوماد.......... عروسم بنده خدا همين جور به زمين و زمان فش ميداده فك كنيد با چه دقت و وسواسي وسيله بخري اين بلا سرش بياد......... خلاصه اونجا همه زدن زير گريه دايي ميره به سازمان آب اطلاع ميده....سازمان آب هم با خونسردي ميگه:مشكل از ما بوده..دوستان بايد ميومدن اين منبع فاضلاب كوچه رو چيكار ميكردن كه يادشون رفته.منبع هم پر شده.........خلاصه........هرچي فاضلاب محله بوده از خونه ي اين عروس و دوماد زده بالا.................. اييييييييييييييييييييييييييييييي........................ فك كن................به قول مامي كاش لااقل واسه خودشون بود...........اثاث شده پر از ... همسايه ها...... ( دوستان الان بايد اسمه يه همسايتون به ذهنتون برسه!!!!!!! ترجيحن طرف چرك باشه!) يكي از آشنايان ميگف...........به به از الان كه زندگيشون به گ ه كشيده شده وسطاش ديه چي ميشه........ اما واقن من كه دلم سوخت واسشون..........اين قضيه طوريه كه با اينكه شايد مضحك باشه اما كسي با شنيدنش نميخنده.........بلكه ناراحن ميشه........ بيچاره ها..........داييم اينا با دوماد تا صب داشتن فرش و بقيه چيزا رو ميشستن اما خب چوب تخت( تخت هم آباد شده بوده ........اين ديه واقن نامرديه)..مبلمانو...اينا كه با شستن درس نيشه............ چي برن خسارت بگيرن؟؟ دلت خوشه؟ حالا گيرم بعد از كلي دوندگي قاضي بگه سازمان آب خسارت بده........فك كنم بعد از بچه دومشون پول رو بگيرن............ تا چند روز ديه كه عروسيشونه چكار كنن؟ باباي عروس هم بنده خدا كه نيتونه دوباره جهاز بگيره....... بيترين روز دو تا جوون به خاطر سهل انگاري دوستان تباه شده..........تباه............ پ.ن: اين چند روز وب خيلي خلوت.........همه درگيرن......... پ.ن: حوصله شكلك ندارم.......... يادمه كه سمانه هميشه ي حساب ديگه اي رو مامان بزرگو بابا بزرگش باز ميكرد... حالاهم نمي دونم چي بگم.... فقط به سمانه براي فوت پدر بزرگش تسليت ميگم... متاسفم عزيزم... اميدوارم زودتر آرامشتو به دست بياري...
آینه ها و شبپره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشادهی پل
پرندهها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پردهای که میزنی مکرر کن.
در فراسوی مرزهای تنام
تو را دوست می دارم.
در آن دور دست بعید
که رسالت اندامها پایان میپذیرد.
و شعله و شور تپشها و خواهشها
به تمامی
فرو مینشیند٬
و هر معنا قالب لفظ را وامیگذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر٬
تا به هجوم کرکسهای پایانش وانهد...
در فراسوهای عشق٬
تو را دوست میدارم
در فراسوهای پرده و رنگ.
در فراسوهای پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده...


