یکی کم شدیم!
سه تا دختر جلوم تو صف کتابخونه وایسادن. از رنگ لباساشون مشخصه که اولن...حدس میزنم همون سه تا دختری باشن که سمانه تعریف میکرد...
.
می رم تو کلاس اول A دنباله سمانه...زیاد میره پیش غزل...سه تا دختر مثه جت از ته کلاس میرن پای تخته و یه سری اسم می نویسن پای تخته... کلی هم سرو صدا راه میندازن... "سمانه اینه چیکار می کنن؟" "نمیدونم .والا...یه بازیه...هر زنگ هم انجامش میدن"..
ـ
سر کلاس دوم C نشستیم...کلاسا ادغام شده...ردیف دوم...بغل دیوار...بغل دستم محدثه حسینخانی میشینه...تک تک اسمامونو میگیم برای آشنایی...یه نفر از پشت سرم میگه "محدثه.م"... چقدر این اسم برام آشناست...آهان...یکی از همون سه تا دختراست که سرخوشن!!!
ـ
میام تو کلاس...زنگ رو زدن...نشسته رو تریبون و بچه ها دورش جمع شدن...داره چگونگی یه عملی رو توضیح میده...همه در حاله خندیدن اند...بهش ملحق میشم و کلی میخندیم...
ـ
اوله صبحه...دارم تکلیف زبان بچه ها رو میبینم طبق معمول با آواز میاد تو کلاس... "کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم..." سرمو میگیرم بالا و یه لبخند تحویلش میدم...
ـ
سر کلاس هنر نشستیم و داریم آهنگ میم مثل مادر رو میخونیم....زنگ می خوره...یکی از سومیا میاد تو و میگه واسه روز دانش آموز باید یه سرود داشته باشید...میخوایم بریم سالن 17 شهریور دانشگاه اراک....سرود میم مثل مادر تصویب میشه...برامون مهم نیست که ربطی به مناسبت نداره مهم اینه که باهاش حال میکنیم...
ـ
صداش طنین داره...بچه های ته آمفی تئاتر هم میتونن صداشو بدون میکروفون بشنون....برای تک خوان انتخاب میشه...قرار شد فقط اون یه شال بندازه رو سرش تا متمایز باشه...
ـ
تو آمفی تئاتریم...پشت صحنه...شال حریر صورتی خودمو میندازم رو سرش...هه...چقدر بهش میاد...!
-
هه...گروهمون واسه گروه سرود مدرسه انتخاب شد...
-
=)) =)) یه شعر انگلیسی خوندم خانم سیوشی گیر داده که همه بچه ها باید این شعر رو حفظ باشن...دوتایی میریم یه شعر جدید از کتابه میخونیم....بچه ها میخوان جرمون بدن =)) =))
-
گروه سرود اول شدیم...رفتیم واسه استان...
-
اردوی کرمانشاه...تو راه آهنگ Roma Roma رو برای بار هزارم از اون گوشیه خسته اش پخش میکنه...یه زیپ هم بهش وصل کرده کشته ما رو!....شبش با هم درگیر میشیم...صبحش بغل هم نشستیم...حرف نمیزنیم ولی به هم دیگه اس میدیم...بچه ها کلی بهمون میخندن ولی خودمون اعصاب خندیدن نداریم!!!
یه دستبند واسم خرید از کرمانشاه...هنوز دارمش...!!! تو راه برگشت کلی خوش گذشت.
ـ
دیگـه خیلی صمیمی شدیم....ولی نه به عنوان دوست صمیمی!!! یه جوریه رابطه!!!
-
یه مدتی حوصله ندارم...مشکل از افکاره خودمه...مدتیه از هم دور شدیم...
به خودم قول میدم که درستش میکنم...دوره امتحانات همش باهمیم...
ـ
تابستون 87...!!! تیر ماه! زنگ میزنه و میگه وبلاگ زدن...میگه اولین متن وبلاگش همونیه که من بهش دادم...
ـ
مدت ها میگذره....خبری از هم نداریم...
اواخر تابستون میزنگه....کفم بریده...ازش خیلی ناراحتم...به روی مبارک خودش نمیاره.
دو روز بعدش زنگ میزنه...بم میگه که پس فردا که روز اول سال تحصیلیه باید سرود اجرا کنیم...
زود بیا...!!!!!!!!!
ـ
سوم راهنمایی...تو حیاط...!!! یه جوش زده اندازه گیلاس!!!
ـ
زنگ تفریح همش باهمیم...ناخودآگاه voodoo girls شکل میگیره...
کلاسامون عوض شده...من Bام سه تامون تو C...سه تامون تو A!
زنگ تفریح آویزون همدیگه ایم...خیلی باهم خوب شدیم...
ـ
بهش پیشنهاد میدم که بیاد باهم بریم آموزشگاه...تعیین سطح میشه...هم سطح خودم...کلی خوش میگذرونیم...
پا تکون میدم عصبی میشه!!! عادتمه خب!!!
ـ
جشن داریم تو مدرسه...یادم نیست واسه چی...! همه رفتن آمفی تئاتر...دلم درد میکنه میشینم تو کلاس...میاد تو با یه عالمه پفک و بستنی و لواشک...میگه "بخور خوب میشی " من : :O :O !
ـ
Voodoo girls تآسیس شد...!!!
ـ
همه ی بچه های خوابگاهی از این شباهت حرف می زنن!!! دختره میاد پایین...فامیلیش " سبزی" ئه...میرم میارمش...."مریم الان سیوشی میاد، چی شده؟" میذارمش جلو دختره...همه دورمون جمع شدن..."سلام" (خطاب به دختره) "خب مریم؟ من اینو چیکارش کنم؟" من: "میگن شبیه توئه"...یه نگاه سرشار از سرزنش....جریان تموم میشه و میره تو کلاس...یعنی بش برخورد ها!!! دیگه باید معذرت خواهی هم کرد!!!
ـ
تولدمه...دورم جمع شدن و سروصدا راه انداختن...
یه سرویس واسم خریدن...هلیا میخواد بندازه گردنم میاد از دستش میگیره و میگه " من نامزدشم"!! همه "اووو" میکشن و میخندن! (اشاره به قضیه های قبلی داره)
ـ
رابطمون خیلی بهتر از پارساله...
ـ
تولدشه...از این زرورق ها میگیریم و تا از کلاس میاد بیرون رو سرش خالی میکنیم...خوش میگذره...
ـ
اردوی مجلس! توی راه کلی با هم اختلاط میکنیم....یه ذره دلخوریم...با هم می حرفیم...
تو راه برگشت ولو میشیم رو هم و تا خود اراک آهنگ گوش میدیم...به غیر از توضیحاتی که درمورده آهنگا میده هیچ حرف دیگه ای نمی زنیم....
ـ
اردوی تهران....شب دوم یکی مثل شبح وایساده بالا سرم....خودشه..." برو اونورتر جا ندارم" من:"آره خب" جاش میدم...بعد از چند مین که با موهاش بازی میکنم خوابمون میبره....
بازم شوخی و خنده...خیلی خوش میگذره....
ـ
سال تحصیلی داره تموم میشه....! باور کردنی نیست...خیلی زود گذشت....
....
ـ
هه...3-4 سالی از اون روزا گذشته...هنوز خیلی خاطرات دیگه هست....خیلی بیشتر...مگه نه دثه؟ ...روزایی که تو حیاط پیشرو قدم میزدیم و کلی حرف میزدیم....کلاسای امانی ، خوش صفا،هه آقای گازرانی....! خانم براتی...
یادته دفتر های مشترکمون رو؟ یادته هرچی تو ذهنمون بود رو خالی میکردیم توش؟ من که خیلی دوسش داشتم...بدجوری خالی میشدم...
ایستک خوردن هامون....قدم زدن هامون....دیوونه بازی هامون!
: ) یادت که نرفته؟ اون شب که خونتون موندم و کلی عکس باهم دیدیم...کلی تعریف کردیم...
یادته؟ =)) خانم شاهرخی!!! کلاسای بسکت وشنا؟ یادت مونده؟
=)) کلید کمدها رو مینداختیم ته استخر و جون میکندیم تا بیاریمش بالا!!!
یادته تفسیر میکردیم....؟کلی درمورد کتابا حرف میزدیم....
هه...!!!
من همشو یادمه....تک تک جزئیات رو...همشو....همه ی اون خاطرات و حرفایی که روم تآثیر گذاشت
نمیدونم چقدر روت تآثیر گذاشتم...ولی واسه این دوستی خیلی ارزش قائلم...
رفتی تهران...!رفتی یه شهر دیگه...یه مدرسه جدید...یه زندگیه جدید...
خیلی مواظب خودت باش...خیلی...!
محدثه؟...
خره دوست دارم....
از ایرانیا ایرانیا.....اراکیاشون